
من امروز بعد چند مدت دوباره پشت میز خاک خورده وبلاگم قلممو برداشتم تا واسه آخرین بار آخرین بیت این وبلاگ رو بنویسم...
وقتی این وبلاگ رو شروع کردم قرار بود آب قندی باشه واسه اونایی که از درد و غم زندگی بی حال شدن و دارن از هوش میرن اما موضوع بر عکس شد...
دوست داشتم تو همین کلبه ی کوچیک خدمتتون باشم اما نشد به خاطر بعضی چیزا...
با اینکه از خدافظی با وبلاگم ناراحتم یه چیزی خیلی خیلی خوشحالم میکنه...اونم اینه که از این پس اگه قسمت شد قراره سفره ی دلمو تو خونه ی بزرگ و رویایی آبجی هستیم پهن کنم دوباره پیش دوستای گلم باشم...
بازم موقع خدافظی شد و من باد شعر سهراب عزیز افتادم...
سفری دیگر ای ذوست و به باغی دیگر...
بدرود و به همراهت نیروی هراس...
.... .... -8/آذر/88./
قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!
كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.
بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.
التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای تازه به دوران رسیده کم نیاریم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد
سلام عزیزان؛
ممنون میشم این خاطره رو هم کما فی السابق تا آخرش لطف کنین
بخونین
سه روز به باز شدن مدرسه ها مانده بود که ما تصمیم گرفتیم
یه مسافرت کوچک داشته باشیم به سرعین و بعدش هم آستارا.
روز یکشنبه یعنی همان روز عید ما به صبح زود بیدار شدیم،بسم
ا... گفتیم و به راه افتادیم...
بهترین جای مسافرت به نظر من همان راهش هست...

عجب صفایی داشت دیدن دشت و صحرا...آخر خسته شدیم از بس
ساختمان های بزرگ و بی احساس دیدیم و صدایی جز صدای کریح اتومبیل ها و گهگاهی
کلاغی دور افتاده از قافله را شنیدیم البت که اینها بهانه ای بیش نیست و شیخ سعدی
نیز بهتر از همه گفته است:
ما را سر باغ و بوستان نیست هر جا که تویی تفرج آنجاست...
ولی بهر حال طبیعت و زیبائی هایش صرفا از برای بشر ساخته شدن پس باید از آنها لذت برد و خالقشان را سپاس گفت...

میخواهم راه رفت را برایتان توصیف کنم:
...
چقدر زیبا بود هاله ی گرم نور بر روی خاک سرد دشتهای
بزرگ...بی گمان خاک از گرمای خورشید بی نیاز است چرا که دلی گرم و سوزان دارد...
و چقدر زیبا بود درخت تنومند و بزرگ در وسط بیابان
اما...تنها و بی برگ...شاخها به سوی ملکوت گرفته و نیازمند قطره ای آب برای تر
کردن لب ها تا بهتر حمد معبود بجا آورد...
و چقدر دلنشین بود
چهره ی سوخته و دستان پینه بسته چوپان پیری که در آن سوی افق نزد گوسفندان خود
آرمیده بود...
و نیز چهره ی سربازی که بعد از کلی خواهش و تمنا مرخصی دو
روزه برای دیدن خانواده اش گرفته و اکنون در کنار جاده ایستاده جهت رسیدن چهار چرخی
برای ذهاب...
و دیدنی بود انبار کاه بر روی پشت بام...روستائی دل نازک
فکر 6 ماه بعد چارپایان خود را نیز کرده است اما دریغ از تکه گوشتی برای خودش تا
شکم 6 ساعت بعد را پر کند...
هرزگاهی بوی خوشی بر مشامم میرسید و من به وضوح دریافتم که
صنعت دام وطیور کشور رشد وسیعی کرده است...!
و من دیدم لاشه سگی که عطش بر استخوانهایش رسیده بود و برای
جرعه ای آب از سراب آن سوی دور در حال گذر از جاده این بشر ترسناک بود و در آخر
چیزی جز مرگ نصیبش نشده بود...
و چقدر دلم میگرفت وقتی میدیدم غبار سیاه کارخانه ای دل صاف
آسمان را به غم میفشرد...
ولی وقتی از دور قامت بلند قلمه های همیشه سبز و دلیر سعید
آباد را میدیدم دگر باره خوشحال میشدم...
و چقدر زیبا بود زاغچه های سیاه اطراف تالاب و گاهی مرغکی
کز کرده در کنار جاده...
و من میدیدم لاله وحشی و شقایق خونگرم را...

آری من همچنان میدیدم ولی ناگهان دگر هیچ ندیدم آخر پایان
راه بود؛ افسوس...!
سلام دوستان می خوام یه خاطره که برام تو همین اواخر اتفاق
افتاد رو تعریف کنم لطفا این یکیرو هم تا آخرش بخونین...
نمی دونم چرا همه ی خاطره های من با زنگ موبایل شروع
میشه؟!راستش جمعه آخر وقت بود که چراغ خاموش بود و من رو تختم بودم دیدم این تلفنه
داره زنگ می زنه! برداشتم دیدم بئئئله! رفیق فوتبالیست ماست! عشق فوتبال! باورتون
نمیشه این تو بچگی هم با توپ فوتبال می خوابید! خلاصه دکمه رو زدم
گفتم:بئئئئئئئئئئئئئله؟! گفت:سلام گفتم:علیک! باز چی شده؟! گفت: واسه فردا بچه ها
سالون فوتبال ردیف کردن! تو هم بیا! اندی تأمل کردم و گفتم:باشه میام کی کجا؟گفت
9.30 سر کوچتون باش! گفتم باااااااشه! من که می دونم این 10.30 هم حاضر نمیشه!
وقتی میگه کوچتون یعنی اینکه کوچمون!!! باور کنین یه بار نشد ما با این قرار بذاریم
سر وقت بیاد! تایمر ذهنش دقیقا 10 مین با گرینویچ تفاوت داره! فرداش من صبح زود از
خواب بیدار شدم.ساک ورزشیمو انداختم کولمو حرکت کردم به سمت دم کوچشون!!! همونطور که گفتم
دقیقا بعد از 10 دیقه آقا تازه اومده بود سر کوچشون با دوچرخه! پس از کمی احوال
پرسی و بد و بیراه دوستانه! راه افتادیم به سمت سالون.رسیدیم اونجا دیدم اههه بابا
اونیکیا از ما هم تعطیل ترن! 10 دیقه بعد اونا هم اومدن!رفتیم رختکن تا رختامونو
بکنیم! آقا تا من لباس ورزشیامو پوشیدم همه فکشون چسبیده بود به زمین! میگید
چرا؟میگم براتون.راستیتش من می رم باشگاه رزمی فوتبالم هم بد نیست(بخور نمیر...
حرفه ای نیستم) حالا شما فرض کنین بهرام با لباسهای رزمی و کاپ و ساق بند و ... می
خواد فوتبال بازی کنه! چه شود! بعد از اینکه همه حاضر شدن رفتیم زمین و ...مصیبت!
بچه ها داشتن خودشونو گرم میکردن و با توپ ور می رفتن که یهو...! وقتی یکی از بچه
ها داشت توپ رو شوت می کرد پاش گیر کرد به پای یکی دیگه که اتفاقا بسیار جثش ریز
بود و اونو کوبید زمین!این آقا کارن ماهم به خودش زحمت نداد دستشو بندازه واسه
همین با کله رفت روی پارکت سالن و گیچگاهش خورد زمین...! یه دفعه دیدم یکی داره
فریاد می زنه! بر گشتم دیدم بله آقا کارن ما روی زمینه و دهنش پر خون! چشاشو خم
کرد و به خودش پیچید! بعدش 30 ثانیه ای به آن دنیا سفر کرد و برگشت! وای خدای من
چقدر صحنه وحشتناکی بود! با خودم گفتم دیگه تمومه! خوشبختانه یه بیمارستان کوچولو
تو همون نزدیکیا بود هممون با عجله و با همون لباسای ورزشی بردیمش بیمارستان بخش
اورژانس خوابوندیمش رو تخت.یه خانوم دکتری اومد بالا سرش که وضعش از این بدتر
بود!شکم باد کرده بود این هوا!!! خوشبختانه بابای این کارنه خودش پزشک بود من
موبایل دوستمو برداشتم فوری زنگ زدم بهش...
-الو آقای ارومچیان! سلام علیکم! ببخشید همونطور که مطلعید
بنده زاده شما امروز قرار بود با ما فوتبال بازی کند! در حین تمرین پسرتان به زمین
اثابت کرد و صورتش اندکی خراش برداشته است!!! لطفا خودتان را به بیمارستان
برسانیدددد!!!
آره جون خودت خراش کوچیک!!! البت که ایشون هم بیبی نبودن و
زیاد تجربه این خراشهای کوچیک رو داشتن!!!
به دلیل ازدیاد امکانات رفیق ما رو با آمبولانس انتقال دادن
به یه بیمارستان بزرگ! هر کی یه طرفی می دوید. چه حالی داشت اونیکه پاش به پای این
گیر کرده بود...
خدائیش خیلی خیلی ترسیده بودیم من که دیگه گفتم عید فطر
فردا به عزا تبدیل شد! آخه نمی دونید که ازش می پرسیدیم کجا خوردی زمین می گفت
یادم نمیاد!کارد بخوره تو شکم این گاو خل و چل ما که هی هی می زائه!
من و یکی از دوستامم فوری سوار شدیم به یه تاکسی و مستقیم
بیمارستان! تا به رانندهه گفتیم بیمارستان گفت ا منم میرم اونطرف! می رسونمتون!آغا
این یک جوی گرفته بودتش وحشتناک!داشت پدر این پرایدرو در میاورد از بس گاز میداد!
مرد حسابی تو چرا جوش آوردی الان ما رو هم می زنی ناکار می کنی! مگه زنت دختر آورده؟!!!
رسیدیم بیمارستان و مستقیم رفتیم اورژانس! که ایکاش نمی رفتیم! یک صحنه هایی دیدم
که اعصاب مصاب و روحیه از دم ریخت به هم! انگاری سلاخ خونه بود! یکی دل و رودش
ریخته بود بیرون! یکی پاش ترکش خورده بود! یکی کارد 30 سانتی رفته بود تو شکمش!
یکی قلبش ریلکس شده بود! یکی رو لای پتو آورده بودن! و... آدم تعجب می کرد جوونی
با قد 2 متری 120 کیلو وزن خوابیده رو تخت خشک و سفت بیمارستان و محتاج کسایی که
روزی سلام دادن به اونا براش افت داشت...تو خوابم فکر این روزارو نمی کرد...وای که
ما آدما چقدر کور و کریم و غفلت ورمون داشته... خدا جون شکرت من نمی خوام مثل این
دوستم دوچرخه 400 تومنی و گوشی 500 تومنی داشته باشم! از این حرفا که گذشته دیدیم
این کارن ما هم تو یکی از این تختا خوابیده پدرشم اومده و پیششه طفلکی داشت خون
بالا میاورد چقدر صحنه تهوع آور و صد البته دلخراشی بود...گفتن باید بره سیتی!
عاره اگه بگن سیتی اسکن! خابوندنش تو این تختای چرخدار و به طرف سیتی! ما هم 7 8
نفر مثل قوشون پشت سرشون! از نکات جالب بیمارستان براتون بگم:
...
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
اول از همه عید فطر همگیتون پساپس مبارک!

دلیل غیبت بنده تو این مدت نه چندان طولانی تعبیه کابل تلفنی جایگزین کابل قبلی! بود که اداره محترم مخابرت بر سر ما منت گذاشته و این کارو کردن و مارو از کارو زندگی انداختن!دمشون جیز
!و یک تشکر جانانه از شما که آمارمو تو این مدت به یک سوم رسوندین...خدا قوت!...
اما...اما به قول دادا سعید انشاا... جبران می کنم و به عبارتی دارم براتون...

اما اگه بازم تکرار بشه به ! به قول یکی از بچه ها دعا می کنم همسرتون کچل بشه!


اما از این حرفا که گذشته همتونو دوس دارم و دلم حسابی براتون تنگ شده بود

تا پستی که به همین زودی میذارمش خدا نگهدارتون

به نام خدای کعبه...
گیتی همه کشتیَ و در آن نوح علی ست...

من هم به نوبت خودم این روز رو بر عموم عاشقان تسلیت می گم
برو ای گدای مسكین در خانهی علی زن
كه نگین پادشاهی دهد از كرم گدا را
بجز از علی كه گوید به پسر كه قاتل من
چو اسیر تست اكنون به اسیر كن مدارا
بجز از علی كه آرد پسری ابوالعجائب
كه علم كند به عالم شهدای كربلا را
" فزت برب الکعبه... "


به نام خدا

" آزاد باش ای ایران..."

دانه فلفل سیاه ، خال مهرویان سیاه
هر دو جانسوزند ؛ اما این کجا و آن کجا؟!
سینه ی یار و قسمتی از شهر لار
هر دو لرزانند ؛ اما این کجا و آن کجا؟!
مردم دروازه غار ، مردم دریا کنار
هر دو عریانند ؛ اما این کجا و آن کجا؟!
عطر گیسوی یار و چرک پای مش حسن!
هر دو بو دارند ؛ اما این کجا و آن کجا؟!
پ.ن:توصیه می کنم عنوان این پست رو در google image حتما search کنید.پشیمون نمی شید...

کوله بارت راببند؛
شاید این سحر فرصت آخر باشد؛که به مقصد برسیم ؛ بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!
می شود آسان رفت ؛ کاری کرد که راضی باشد او!
ای سبکبال در این راه شگرف ، در دعای سحرت ، در مناجات خدایی شدنت، هرگز از یاد مبر...
پ.ن: تو رو خدا خواهر منو هم فراموش نکنید...
سلام دوستان...لطفا این خاطره رو نخونین اگه خواستین بخونین تا آخرش بخونین...
راستش پنجشنبه هفته گذشته بود که تو اتاقم داشتم تو عالم هپروت و رویاهای دیرینه سیر می کردم که با ورود سایه ای به اتاق چنان شکی به من وارد شد که از چرتم پریدم! پاشدم دیدم مامانمه با قیافه 4*6 ؛ که خدا به پسر شمر هم نصیبش نکنه! گوشی تلفن دستش بود گرفت طرف من و گفت: بگیر یه دخترس ، با تو کار داره! جون داداش ترس ورم داش! گوشی رو برداشتم گفتم بله؟ دیدم بله یه دختر خوش صدا به گفت: ببخشیییددد آقا بهراااممم؟!!! گفتم بببفرمایین امرتون؟! گفت: من از کانون قلم چی مزاحمتون شدممم!!! فردا ساعت 9:45 بعد افطار یه همایش داریممم گفتم:شرمنده همشیره! یکم دیر نیست؟ فکر نکنم بتونم بیام گفت: خب حالا 10 دیقه بیاییین کارت تخفیف رو بگیرین بریننن! داشتم همینطور فکر می کردم که یهو جیغ فجیهی بر گوش من حواله کرد و گفت:میاییینننن؟! گفتم بببله هرچی شما بگین! گوشی رو گذاشتم روش به مامانم چیزی نگفتم و یه جورایی پیچوندمش! نهایتا ساعت 9 و ربع بنده لباس های پلوییم رو پوشیدم مخفیانه جواز پدری رو هم در عرض چند ثانیه گرفتم می خواستم از در برم بیرون که یکباره مشاهده کردم دستی بر فراز مچ من ظاهر شد سرمو برگردوندم ؛ یا حضرت فیل! دیدم بئئئله والده گرامیمون هستن! رنگم شد عینهو رنگ شنل سفید برفی مامانم گفت:کجا به سلامتی؟ گفتم میرم یه مراسمی هست ، اونجا.گفت: چه مراسمییی حالا خر بیار و باقالی بار کن بعد از کلی زبان ریزی و اندی تملق گویی...گفت: پس منم باهات میام! آخه مامانم هنوزم فک می کنه من همون بهرام کوچولوی 3 4 سال پیشم! گفتم: ااااا داش کوچیکه تنهاس نمیشه که مادر من! گفت: اونم با خودمون می بریم: گفتم آخه ننه مهد کودک که نی! جون ارواحت بزار بریم! مامان که دید دیگه افتاده رو دنده سماجت پسرش ، رفت سریع چند تا قران و مفاتیح آورد شروع کرد به دعا و جادو و جمبل خوندن بعدشم همشو با یک فوت حواله کردن به صورت من- اما خودمونیم ها این فوته مامان بهتر از زره فولادی این جومونگه!-گفتم ننه جون نمی خوام که برم خط مقدم جیپه! باور کنین کم مونده بود وصیت نامه بنویسم برم! خلاصه با هزار بدبختی اومدم بیرون و با صدای بسته شدن در نفس راحتی کشیدم! مامانم همچین بیراه نمی گفتا آخه ماه رمضون بعد افطار کوچه و خیابون کلاً تعطیل! احدی پیدا نمیشه به جز این گربه های چارشونه و خوشتیپ! هییی! گربه هم گربه های قدیم! به جون خودم قدیما گربه ها یه حجب و حیایی داشتن! تا آدم رو می دیدن فرار می کردن حالا فرار نمی کنن هیچ راس راس کنار آدم را می رن و نگاهی از روی ترحم! به آدم میندازن انگار که آقا پلنگه داره از کنار موش رد میشه! حالا... تو راه که بودم چند تا جوونم دیدم داشتن از زیادی فرهنگ نعره شیر می کشیدن خدا می دونه کجا چیز خورشون کرده بودن! از همه اینها گذشته چقدر دلنشینه تو خیابونهای خلوت و تاریک زیر نور مهتاب راه رفتن...منم که این موقعیتو دیدم جلدی شروع کردم دق دلمو بلند بلند با خدا خالی کردن و مثل عابد ها راز و نیاز کردن!(چیه به ما نمیاد؟!!!) تا اینکه چشامو باز کردم دیدم رسیدم در تالار.چشتون روز بد نبینه تموم این 2 هفته نماز و روزه و این راز و نیازها! در آن واحد دود شد رفت هوا!ار تباطمم با خدا دی سی شد! می پرسین چرا؟الان بهتون میگم.این نامردا!!! که خدا بگم چیکارشون نکنه دخترا و پسرا رو با هم دعوت کرده بودن! انگار نه انگار ماه رمضونه! از دختر بچه 10 ساله گرفته تا مادر بزرگ 70 ساله! جای خالی تو صورتشون نبود! میکاپ کرده بودن از ته! باور کنین من یه لحظه فکر کردم ودینگ پارتیه این آقاهه هست...کاظم قلم چی!...اونه!همینطور محو تماشای طبیعت زیبای الهی! در فضای تالار بودیم که دیدم چندتا باربی وایستادن تو سالن جلو در ورودی دارن دست تکون می دن! یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارن میگن:خیلی خوش اومدین بفرماییننن! منم چندتا تعارف تیکه پاره کردم رفتم تو.تا وارد تالار شدم دیدم بههههههه! بچه های هیئت از دم جمعن بعد سلام و احوال پرسی و چند تا بد و بیراه از طرف سید و حاجی!(اینا مشکلشون اساسیه آدم بشو نیستن!) نشستیم همینطور گرم صحبت بودیم که از دور دیدم نوجوانی رشید! با پیرهن سپید!انداخته روی شلوار پارچه ای! با یقه تا خرخره بسته! با دوتا انگشتر عقیق اصل یمن! دمپایی چرم! با موهای یکی این ور ده تا اونور! با سر قائم طوری که گردن به موازات زمین باشه!!! داره میاد یکم که نزدیک شد دیم ای بابا اینکه صادقه خودمونه!بئئئله خودش بود صادق آخوند مدرسه و از اون ... ها( جای خالی بر عهده خود خواننده می باشد) .واسه چند ثانیه حالم گرفته شد اما بعدش خوشحال شدم! پیش خودم گفتم دارم برات! اومد پیش ما پا شدم گفت سلام علیکم آقای حلاج! منم خودمو گرفتم گفتم:سلام علیکم و رحمه ا...! برادر! انشاا... نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه...! کم مونده بود که اونیکی دوستم یه پس گردنیه اساسی نثار بنده کنه! گرفتیم نشستیم محض شوخی یه چندتایی از این پرنسس هارو نشون این صادقه دادم بیچاره سرخ شده بود! یهو چشم افتاد به یکیش فریاد زدم:صادق صادق! بیا پیداش کردم خودشه! آخه انصاف نبود اون رفقایی هم که مجرد بودن داشتن یکی یکی دوتا دوتا مزدوج می شدن! اونوقت این صادق ما تنها بمونه! یه دختر چادری و ناز! انصافا خیلی خوشگل بود فقط یه کوچولو بفهمی نفهمی دهنش بزرگ بود! خیلی نه ها فقط تا بیخ گوشاش!
چراغ هارو خاموش کردن همه برای ادای احترام و صد البته از روی وظیفه! از صندلیشون بلند شدن و سرود ملی پخش شد! میشد حلقه اشک شوق رو تو چشای تک تکشون دید!!! بعد از دو سه دیقه سرود تموم شد و ما با سوت اراضل از پشت تالار! روی صندلی هامون نشستیم.بعد اون یه مستندی نشون داد از آنورمالای تک رقمی 88! فوق العاده تهوع آور!!! بعد اون هم یه آقایی( مسئول قلم چی در استان ) اومد رو صحنه.به نام خدارو گفت و شروع کرد به گفتن چرندیات چرا کانون؟!!!! با لهجه فارکی! آقا یک فارسی حرف می زد بیا و ببین...کولاک!!! آخه مومن کی به تو گفته فارسی حرف بزنی! جاتون خالی داشتیم از خنده روده بر می شدیم! اما دیگه کم کم این یاروهه داشت درست رو اون نقطه کور اعصاب راه می رفت و حاله آدم رو به هم می زد! تا دیدم یکی دو نفر دارن میرن منم دست این صادقه رو گرفتم و مستقیم به طرف در خروجی! تا رسیدیم بیرون دوباره نفس راحتی کشیدم...آخیششش!...مرتیکه تموم زورشو داده بود فکش! چه خبرته بابا! خلاصه از این آقا صادقم جدا شدیم.خداییش پسر خوبیه اما حیف که....
تا رسیدم خونه انگار مامان پشت در ایستاده بود! با یک حمله غافلگیرانه و جیغ جانانه! اومد جلوم! تو که گفتی نیم ساعته بر می گردم! آخه مادرم تو که نمی دونی چه ها به سر این پسر جونت اومده! به زور تونستم والده رو سایلنت کنم بعدشم خرد و خراب مثل بچه کوچولو ها گرفتم خوابیدم! اینم از آخر این هفتمون...
شاد باشید و خدا نگهدار تا بعد...
به نام خدا

چه گذشت؟
-زنبوری پر زد
-و در پهنه ی...
-وهم . این سو ، آن سو ، جویای گلی.
- جویای گلی ، آری ، بی ساقه گلی در پهنه ی خواب ،
نوشابه آن ...
- اندوه.اندوه نگاه:بیداری چشم ، بی برگی دست.
-نی.سبدی می کن ، سفری در باغ.
-باز آمده ام بسیار،و ره آوردم : تیناب تهی.
-سفری دیگر ، ای دوست ، و به باغی دیگر.
- بدرود.
بدرود ، و به همراهت نیروی هراس.
" سهراب سپهری "
به نام عشق...

تر کن ز شراب عشق لب را تو عزیز
و در این ساغر هستی تا توانی کم نریز
و مشو قهره چون شدی زین باده پر
چون که یاسر عمریست باشد لبریز
" یاسر تبریزی "
هو الشافی...

سلام دوستان؛
نمی دونم از کجا شروع کنم...
بزرگترا می گن وب بده ؛ بد آموزی داره...اما هیچوقت نمی گن وب می تونه چه چیزای بزرگ و خوبی رو به آدم هدیه بده...
راستش من یه سالی بیش نیست به جمع عزیزان وبلاگ نویس پیوستم ولی تو همین مدت نه چندان زیاد خیلی چیزا بدست آوردم...
یکی از اونا دوستای گلم هستن که من تو وب باهاشون آشنا شدم و بعضی از همین دوستان از رفقای صمیمیم که اغلب همدیگرو می بینیم هم بهم نزدیکترن و اغلب تو وب کنارم هستن. فرقی نمی کنه چه دختر چه پسر...
و اما دومین چیزی که من از همین وب بدست آوردم چیزیه که من تو دنیای حقیقی اونو نداشتم و اون چیزی نیست جز دو تا خواهر گل گلاب که به طور حتم هردوشون یه هدیه بزرگ از طرف خدا بر من بی چیز هستن و من به خاطر این دو تا هدیه تا ابد مدیون خدا هستم...
یکی از اینا که اتفاقا مدیر یه وبلاگم هست ؛ هنگامیکه من تو شرایط سختی بودم و از لحاظ روحی تقریبا داغون بودم ؛ اومد پیشم و احساس همدردی کرد و خودشو خواهر من دونست.از اون به بعد تقریبا همیشه پیشمه و منو تو وب تنها نمیذاره. اسمشو نمی گم ولی اون حتما همین امروز و فردا میاد این مطلبو می خونه و خودش می دونه کی رو می گم و من از همین اینجا بهش می گم که مثل یه خواهر دوسش دارم...
و اما با خواهر دومم که همشهریمم هست چند روز پیش و به تور کاملا اتفاقی تو چت آشنا شدم. وقتی قصه ی زندگیشو برام تعریف کرد کم مونده بود گریم بگیره.حکایت خواهر من از این قراره که...
وقتی این خواهر من 14 سالش بود با یه آقا پسر دوست میشه و کم کم با گذر زمان عاشقش میشه و همه چیشو به پاش می ریزه.کسی که تا به حال نمره هاش از 19 پائین نیومده بود حالا میاد و واحد مونده میشه.به زور دیپلمشو می گیره و به از یه سال پشت کنکوری بالاخره موفق میشه به دانشگاه بره... عشق این آقا پسر روز به روز تو قلب این خواهر من بیشتر و بیشتر میشه. تو دانشگاه هم که داشت درس می خوند از همی کلاسی ها گرفته تا استاداشون ازش خواستگاری می کنن اما این به خواسته ی اونا کوچکترین فکری هم نمی کنه.جالب اینجاس که این خواهر پاک من تو خیابون به پسرا حتی نگاهم نمی کرد چون فکر می کرد با این کارش به عشقش خیانت می کنه...دانشگاهم تموم میشه و خواهر من همچنان منتظرش می مونه...
تا اینکه این آقا پسر پس از 12 سال دوستی؛ پارسال بهای اینهمه عشق و از خود گذشتگی و پاکی خواهر منو با ازدواج کردنش می پردازه...
حالا اون رفته و خواهر من با خاطرات اون و اشک و آه و چند تا قرص روزشو شب می کنه...
بعد اون اتفاق قلبشم آسیب می بینه...حالا قراره چند روز دیگه یعنی 4 مهر خواهر من بره اتاق عمل...
دوستای گلم من تو پست قبلیم ازتون خواهش کرده بودم واسه من دعا کنین اما حالا حرفمو پس می گیرم و ازتون التماس می کنم واسه ی این خواهر من دعا کنین آخه من خواهر ندارم و این دوتا خواهرو بیشتر از خودم دوس دارم و اگه خدایی نکرده اتفاقی واسه خواهر من بیفته ممکنه تا ابد این وبلاگ آپ نشه...

به امید شفای تمام مریض ها...

به نام آنکه دیدارش زود است...

نمی دونم می خوام چی بنویسم ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم واسه ی کی می نویسم ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم کسی می شنوه صدامو یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم کسی می بینه التماس نگامو یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم می تونم این نامه رو تموم کنم یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم پروانه هنوز کنار شمعه یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم تو آسمون بی کسی دل پرنده ای هست یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم تو کویر دل هنوزم شقایق هست یا نه ؛ اما... می خوام بنویسم...
نمی دونم بلبل هنوزم دلتنگ گل میشه یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم مجنون کجا به اشک و خون غلطه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم لیلی هنوز اشک می ریزه یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم فرهاد تو دل کوه چیکار می کنه؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم فرهاد تو خواب شیرینه یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم جغد پیر هنوزم لبه بومه یه نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم هنوزم شاپرک می خنده یا نه ؛ اما... می خوام بنویسم...
نمی دونم اسم من هنوز تو دفتر خاطراتش هست یا نه؛اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم عکس من هنوز رو طاقچش هست یا نه ؛ اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم پرامو کی بریدن اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم دلمو کی شکستن اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم اشکام کی خون شدن اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم با تنهایی کی رفیق شدم اما...می خوام بنویسم...
نمی دونم نامه کی تموم شد؛ اما...بازم می خوام بنویسم...
اما...
می دونم که همه چی تموم شده...می خوام بخوابم...
چشام خیلی خستن...سرم خیلی سنگینی می کنه...
می خوام بخوابم...واسه همیشه...!
" یاسر تبریزی "
خداوندا با نام تو و در زینهار تو...

بچه که بودم چقدر دوست داشتم منم روزه بگیرم...سر سفره افطار بشینم...ربنای شجریان رو بشنوم...دستای کوچولومو دراز کنم...با خدای آسمونا درد و دل کنم و دعا...اما...اما یا نمی تونستم واسه سحری بیدار بشم یا اینکه کم می آوردم و روزمو کله گنجشکی باز می کردم...
اونوقت ها به فکر هیچی نبودم...هیچی...همه ی هم و غمم بازی بود و اسباب بازی...
ههه...اونوقتا یاسر هم نبودم...همون بهرام کوچولو بودم...چقدر خوش بودم...با اون روزه های کوتاه و خیلی هاشو نگرفته...با اون دستای کوچیک...چقدر کولم از بار گناه خالی بود و دلم بزرگ...
حالا بزرگ شدم...دستامم بزرگ شده...روزه هامم کامل میگیرم و هر روز...اما حیف...
حیف که روم پیش بالایی زیادی سفید نی...تل گناه داره کمرو می شکنه...دلمم خیلی تنگ تر شده.خیلی چیزارو از دست دادم.چیزهای بزرگی که خدا بهم داده بود و من قدرشونو ندونستم و ناشکری کردم...
قربون خدا برم با این بنده نوازی و بخشش و کرمش که هنوزم که هنوزه دست رحمتشو از سرم بر نداشته...شکرت اوستا کریم...
دوستان بهرام و یاسر یه جا هیچ...می دونم قلم خیلی تند و تیزی هم ندارم...اما تو رو خدا به حرمت همین قلم ناچیزم که شده سر سفره افطار فراموشم نکنین و دعام کنین...تو رو خدااا دعام کنین...
التماس دعا...یا علی...
" یاسر تبریزی "
به نام تنهاترین

یه روز که تو کلاس ریاضی نشسته بودم معلممون دو تا خط کج رو تخته سیاه کشید بعدش آروم آروم اونارو ادامه داد تا اینکه...
تا اینکه تو یه جایی همدیگرو قطع کردن...
معلم تا اینو دید با تمام توانش داد کشید و گفت:
بچه ها دو خط نا موازی همیشه بهم می رسن...
گفت شاید خیلی دیر ولی حتماً بهم می رسن...
ممد دستشو دراز کرد گفت: آقا اجازه ؛ شاید اون دوتا خط عاشق همدیگه هستن...
علی تا اینو شنید دستشو بلند کرد و گفت : آقا اجازه ؛ ممد درست میگه سرنوشت اینارو جلو راه همدیگه قرار داده ...
معلمم که تا امروز همش ادعا می کرد ریاضی هیچوقت دروغ نمیگه و بر اساس منطقه ؛ واسه اینکه دروغش در نیاد با شور و شوق تمام حرفاشونو تایید کرد...
اما من که اون ته ته خراب و تو حال خودم ساکت بودم و داشتم نگا می کردم؛ یهو بی اختیار خندم گرفت. چنان خندیدم که از صدتا گریه بدتر بود...
با همون حالت داد زدم: دروغه...دروغ...
ناگاه سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شد و همه برگشتن طرف من و همینطور مات و مبهوت به من نگا می کردن...
چهره رنگ پریده معلم تو اون لحظه دیدنی بود...می شد التماس رو تو اون چشاش خوند...
آره داش التماس می کرد که تو رو خدا دهنتو وا نکن چون می دونست می خوام چی بگم...
ولی من گفتم...
ریاضی دروغ می گوید...معلم دروغ می گوید...
فوری رفتم پای تخته و گج رو برداشتم و صحنه ای رو که معلم همیشه ازش وحشت داشت رو رسم کردم...
آره من اون دو تا خط متقاطع رو ادامه دادم...
معلم دیگه حرفی نداش...همه بچه ها هم سرشونو انداختن پایین...
اونا به وضوح دیدن دوتا خط نا موازی چقدر زود بعد از اینکه بهم رسیدن از هم دور می شن...
ای کاش این دو تا خط از اول موازی بودن و هیچوقت بهم نمی رسیدن...ای کاش...
خط خطی های یاسر تبریزی 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود

چرا غم ها نمیدانند
كه من غمگینترین غمگین این شهرم
بیا ای دوست با من باش
كه من تنهاترین تنهای این شهرم
تبلیغات